<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پـرچـم سبـز</title>
<link>http://ana.ParsiBlog.com</link>
<description>نسخه XML از وبلاگ " پـرچـم سبـز "</description>
<language>fa</language>
<generator>ParsiBlog.com RSS Generator</generator>
<lastBuildDate>Thu, 20 Nov 2008 02:05:32 GMT</lastBuildDate>
<author>سيد زهير مجاهد</author>
<item>
<title>عكس اختصاصي از عراق!</title>
<link>http://ana.ParsiBlog.com/739496.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;FONT size=2&gt;اين هفته، هفته پركاري براي بنده بود، از همه لحاظ، و همچنين هفته خوش يمني برايم بود؛ بالا رفتن از گروهمان در مسابقات فوتسال!&lt;BR&gt;اعلام افزايش سهميه شنا براي مسابقات دانشجويان و اضافه شدن نام بنده در ليست چهارنفره!&lt;BR&gt;ابراز تمايل مسئول يكي از سازمان هاي فرهنگي براي كمك به برگزاري نمايشگاه عكس از آثار بنده!&lt;BR&gt;و... بگذريم&lt;BR&gt;دو تا عكس از عراق خدمت شما خوانندگان عزيز ارائه مي كنم، منبعي كه بنده اين عكس ها را از آنجا گرفته ام نسبتا انحصاري بوده و شخصا اين تصاوير را در اينترنت نديده بودم، با نظرات خود پيام هاي تصاوير را منتقل فرمائيد.&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;تانك، الاغ و ...&quot; src=&quot;http://i37.tinypic.com/dpa2kj.jpg&quot; align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;سربازان، فشار رواني، تمسك به كتاب مقدس و ...&quot; src=&quot;http://i33.tinypic.com/v7wjzm.jpg&quot; align=center&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Nov 2008 05:56:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=739496</comments>
 <dc:creator>سيد زهير مجاهد</dc:creator>
<guid>http://ana.ParsiBlog.com/739496.htm</guid>
</item>

<item>
<title>سيگار، موبايل، پدربزرگ، دوهزارتوماني...</title>
<link>http://ana.ParsiBlog.com/737497.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;امروز صبح در مسير كه مي آمدم ديدم كنار جاده دو نفر ايستاده اند، هوا خيلي سرد بود، با ديدن كيف هاي مدرسه شان ناخودآگاه ترمز زدم، هردو پسر در صندلي پشت نشستند، حركت كردم، از آينه ميديدمشان، دستهاشان يخ زده بود، در مقابل صورت آورده بودند و با دميدن در دستها قصد گرم كردنشان را داشتند، با خودگفتم؛ چقدر فرزندان معصومي، در اين سرما بسوي درس مي روند، از سن و سالشان معلوم بود كه در مقطع راهنمائي درس مي خوانند.&lt;BR&gt;&lt;IMG alt=موبايل src=&quot;http://www.7gardoon.com/files/test/sfdakhrl_43590_psq629.jpg&quot; align=right&gt;هنوز دستهاشان كاملا گرم نشده بود كه صداي موزيك&amp;nbsp;آنچنانه اي&amp;nbsp;از جيب يكيشان بلند شد، ديگري گفت؛ چي شده، امروز موبايل آوردي! گفت؛ غمت نباشه، تو مدرسه متوجه نميشن! دوستش گفت؛ اگر موبايلو ازت بگيرن شايد از مدرسه اخراج بشي...&lt;BR&gt;گفت؛ بار اول كه موبايلمو گرفتن، رفتم و التماس كردم، پسش دادند، بار دوم كه گرفتن، رفتم و تعهد امضاء‏كردم كه ديگه موبايل تو مدرسه نيارم و اگه بيارم بايد پدرم بياد و تعهد بده، اما چشمت روز بد نبينه... (از اينجاش ديگه صداشون آروم شد و يواش يواش صحبت مي كردن!).&lt;BR&gt;حواسم به رانندگي بود و متمركز شده بودم ببينم باقي قضايا چه مي شود، صداي آرام آن دانش آموز را مي شنيدم كه مي گفت؛ يك بار هم رفتم پشت مدرسه، ناظم خيال كرده بود رفته ام تا سيگار بكشم، پشت سرم آمد و گفت چي كار ميكني! بعدش هم جيبامو گشت و از جيبم هم سيگار پيدا كرد و هم موبايل!!!&lt;IMG alt=سيگار src=&quot;http://www.bjchelpforyourhealth.org/uploadedImages/BJC_HealthCare/Help_for_Your_Health/Prevention/noSmoking.gif&quot; align=left&gt;&lt;BR&gt;دوستش گفت؛ خوب بعدش چي كار كردي! گفت؛ رفتم دفتر، گفتند بايد پدرت رو بياري! گفتم؛ آقا پدرمون نيست، گفتند هيچ راهي نداره وگرنه اخراج....&lt;BR&gt;از مدرسه بيرون رفتم تو كوچه يك مرد چاق و سفيدمو رو ديدم، باهاش صحبت كردم، و اون اومد تو مدرسه و گفت؛ من پدر بزرگ اين پسرم، و بعدش هم صحبتهاي ناظم و مدير و ... گوش كردو يك امضاء زير تعهد اولياء زد و رفت... منم موبايلمو گرفتم و رفتم...!&lt;BR&gt;دوستش گفت؛ حالا چرا امروز هم موبايل آوردي، گفت؛ ميدونم كجا مخفيش كنم كه متوجه نشن!!!&lt;BR&gt;از شنيدن اين ماجرا شوكه شدم، باخودم گفتم؛ چي در موردشون فكر مي كردي، چي شد!؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;وقتي به مقصد رسيدن، گفتن؛ آقا پياده ميشيم، يكيشون يك دوهزارتوماني درآورد و گفت؛ ببخشيد خورده نداشتم، گفتم؛ اين وقت صبح من از كجا پول خرد بيارم تا دويست تومان كم كنم... آخرش هم قرار شد كرايه رو تو صندوق بندازن...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=2&gt;هيچي نصيبم نشد، فقط كمي با نسل جديد آشنا شدم و اينكه آنها چقدر از ما جلوترند و ما هنوز به فكر تربيت با روش هاي ديروزيم...!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Nov 2008 10:32:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=737497</comments>
 <dc:creator>سيد زهير مجاهد</dc:creator>
<guid>http://ana.ParsiBlog.com/737497.htm</guid>
</item>

<item>
<title>هزينه انقلاب!</title>
<link>http://ana.ParsiBlog.com/735728.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;ديروز ديدمش، گفتم؛ رسيدن بخير، از فرنگ کي اومدي؟ گفت؛ يک هفته اي ميشه، گفتم؛ چه خبرا اونطرف آب، گفت؛ خيلي عاليه! هرچي تو ايران کمه اونجا فراوونه، هرچي تو ايران کم ميزارن اونجا جبران ميکنن، گفتم؛ اين حرفا رو نزن، اونجا محل فساده اونجا... گفت؛ نگو، غير از من که اونجا کارمي کنم، همه خانوادم اونجا محصلند، حتي خانمم که خيلي مذهبيه، دولت اومده حتي مدارس خانم ها رو از آقايون جدا کرده تا خانواده هاي مسلمان هم دنبال تحصيل بيان (مثل نهضت سواد آموزي اينجا) حتي برا خانومي که حاضر نيست بياد، براش معلم مي فرستند خونش، معلم خصوصي با هزينه دولت!!!&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;IMG alt=&quot;سانسور تلويزيون يعني عدم اعتماد به مردم!&quot; src=&quot;http://www.yazdtoday.com/templates/eleCT5/images/tv.png&quot; align=right&gt;گفتم؛ بازهم دليل نميشه که از ايران بهتر باشه، گفت؛ شما تو ايران حتي راحت تلويزيون نمي بينيد! اونجا همين شبکه جام جم رو ما هميشه مي بينيم، شبکه پرس تي وي، يا شبکه هاي توليدي ايران را، هيچکدام سانسور ندارند، يعني سانسور خبري و ... همين شبکه هاشون هم با داخلي هاشون فرق ميکنه، مارو بيشتر از شما تحويل ميگيرن، بهترين سريالها رو براي ماگلچين مي کنن، بهترين کنسرتهاي برگزارشده در تهران را براي ما پخش ميکنند، مناظرات سياسيون رو ما راحت از همين شبکه ها ميبينيم و ميشنويم اما شما داخلي ها حق استفاده اينچنيني را از اين شبکه ها نداريد...! اگر خواستيد خبر يا تحليل يا کنسرت مجازي را تماشا کنيد بايد اول از راه غيرمجاز وارد شويد بعد به مجاز برسيد، چرا...؟&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;جواب نداشتم، چرا مردم در ايران بايد از حقيقت برخي مسائل آگاه نشوند، چرا بايد مناظره هاي بين سياسيون را در رسانه ها نبينند،&lt;A title=&quot;پرس تي وي&quot; href=&quot;http://www.webneveshteha.com/weblog/?id=2146309719&quot; target=_blank&gt;(به ياد وبلاگ ابطحي افتادم!)&lt;/A&gt; چرا بايد غير از کليپ هاي ساده از تلويزيون چيزي نبينند تا مجبور شوند از کلوپ سي دي کنسرت ها را کرايه کنند، و آنوقتي که حاضر به کرايه شدند چه فرقي برايشان دارد که داخلي ببينند يا خارجي!&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;BR&gt;حکمت اينکه ماهواره غيرمجاز شناخته شد، اين بود که؛ انقلاب نوپاست و بايد جلوي هرچيزي را که شايد بتواند به انقلاب يا روحيه انقلابي خدشه وارد کند، را گرفت، ولي امروز که انقلاب محکم ايستاده، و ديگر به سن رشد رسيده و 30 سال از عمرش مي گذرد، نبايد به او اعتماد کرد و با او راحت بود، تا به کي ميتوان با روشهاي غير معمول تقاضاي سکوت از مردم داشت، چرا زمينه سازي انجام نميشود تا مردم به بلوغ کامل برسند و ديگر هيچ ترسي از اينکه آنها از وقايع واقعي اطرافشان باخبر شوند، نباشد!&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;به ياد جمله اي افتادم؛ &lt;FONT color=#ff0000&gt;هر انقلابي هزينه هائي دارد،&lt;/FONT&gt; و شايد اين رفتارها نيز جزء هزينه ها براي مردم باشد...&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 15 Nov 2008 15:57:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=735728</comments>
 <dc:creator>سيد زهير مجاهد</dc:creator>
<guid>http://ana.ParsiBlog.com/735728.htm</guid>
</item>

<item>
<title>حضور حضرت در لحظه ها</title>
<link>http://ana.ParsiBlog.com/732103.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;امروز دوشنبه، روز ولادت امام رضا(ع)، منزل پدر، صبحي سرد اما چاي داغ و صبحانه، آماده شدن براي رفتن به درس، استارت ماشين و سردي موتور و لحظاتي که بايد تأمل کرد تا موتور ماشين گرم شود.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;هنوز ماشين از درب حياط خارج نشده بود که ديدم مادر و خواهر و خواهر زاده ام از منزل خارج شدند، وقتي درون خودرو مستقر شدند سوال کردم؛ به کجا چنين شتابان!؟ _ خوب، امروز روز ولادت آقاست ميريم حرم..._ خوب خيلي زوده! سرما نخورين! _ اشکال نداره، شما فقط مارو تا نزديک حرم ببر...&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;حرکت در خيابان ها، سرمائي که از بخاري ماشين به ما مي رسيد، و مردمي که در انتظار تاکسي بودند که به مقصد برسند، نزديک شدن به خيابان اصلي منتهي به حرم رضوي، ترافيکي عجيب که در آن ساعت صبح بي نظير بود، انتظار و انتظار، اعلام پليس مبني بر اينکه تمامي مسيرهاي منتهي به حرم امروز براي تردد خودروهاي شخصي بسته است!&lt;IMG alt=&quot;ورود ممنــوع!&quot; src=&quot;http://www.farsroad.ir/administrator/uploaded/16-2.gif&quot; align=left&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;گفتم؛ بابا، امروز از خونه برا آقا زيارت ميخوندين نميشد، تا تو اين سرماي صبح مجبور نشين اين همه راه رو پياده برين!&lt;BR&gt;_&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;مادر؛ &lt;FONT color=#800000&gt;امام رضا خودت راهو برامون باز کن!!!&lt;/FONT&gt; تو دلم گفتم؛ مادر من همه چيز که با توسل نميشه! اينجا ديگه قانونه و به صلاح همه هست که جاده بسته باشه و همه پياده برن!&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;حرکت مورچه وار ماشين ها، اصرار رانندگان، عدم توجه پليس به اصرار آنان و راهنمائي آنها به خيابان هاي ديگر، و اعلام بنده به سرنشينان خودرو؛ لطفا پياده شويد، پايان مسير، پياده تا حرم و من هم از مسيري ديگر مي روم به سوي کلاس و درس...!&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;پياده شدن مادر و در دست داشتن ساک نمازش، بعداز او خواهر که بايد خواهرزاده چهارساله را به بغل مي گرفت! هواي سرد و خياباني طولاني تا حرم.... سمند زيبائي به سمت ورود ممنوع رفت، کارتي را به افسر نشان داد، يعني من از کارکنان آستان قدس هستم، با احترام عبور کرد و در آن خيابان خلوت تا حرم با سرعت رفت، گفتم؛ من هم در جيبم کارتهاي زيادي دارم، و در واقع مرتبط با آستان بابرکت رضوي هم هستم، به سمت تابلوي عبور ممنوع رفتم... اشاره افسر مي گفت؛ حق عبور نداري... از جيبم کارتي را بيرون آوردم و از پشت شيشه بخار گرفته ماشين به او نشان دادم، خواندن کارت براي او از پشت شيشه مقدور نبود! چشمهايش را کوچک کرد تا بتواند کارت را بخواند اما فايده اي نداشت، آنقدر با رانندگان بحث کرده بود که ديگر طاقت نداشت بگويد؛ شيشه را پائين بده تا کارتت را بخوانم... دست هاي سرماخورده اش هم ديگر از جيبش بيرون نمي آمد تا با اشاره مطلبش را به من بفهماند، فقط نگاه هاي خيره خيره او به کارت و نگاه هاي من به او.... گفت؛ کجا...! يعني؛ از کدام ارگان يا سازماني...؟ و من اشاره به گنبد کردم، دروغ هم نگفتم، و او راه راباز کرد...&lt;IMG alt=&quot;ورود ممنــوع!&quot; src=&quot;http://www.farsroad.ir/administrator/uploaded/16-2.gif&quot; align=left&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;چقدر امروز اين جاده خلوت است، فقط مردمي که پياده به سوي معشوق رهسپارند و مادر و خواهري که از حاشيه جاده مي روند و خواهر زاده اي که با ديدن ماشين دائي شاد مي شود، و بازهم به ياد سخن مادر؛ &lt;FONT color=#800000&gt;امام رضا خودت راهو برامون باز کن...!&lt;/FONT&gt; و چقدر من کوته فکر بودم....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 12 Nov 2008 11:21:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=732103</comments>
 <dc:creator>سيد زهير مجاهد</dc:creator>
<guid>http://ana.ParsiBlog.com/732103.htm</guid>
</item>

<item>
<title>بازهم عكس تكراري!</title>
<link>http://ana.ParsiBlog.com/727392.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;FONT size=2&gt;فقط براي اينكه مطلب اين هفته آماده نبود، فعلا اين &lt;A title=&quot;فعاليت هاي مجلس&quot; href=&quot;http://tabnak.ir/files/fa/news/1386/8/20/1001_798.jpg&quot; target=_blank&gt;عكس&lt;/A&gt; را قرار دادم تا پيام هاي اين تصوير را مطالعه فرمائيد!
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;BORDER-RIGHT: 1px solid; BORDER-TOP: 1px solid; MARGIN-TOP: 9px; MARGIN-BOTTOM: 9px; MARGIN-LEFT: 9px; BORDER-LEFT: 1px solid; BORDER-BOTTOM: 1px solid&quot; height=332 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1386/8/23/1133_576.jpg&quot; width=500&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 08 Nov 2008 10:56:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=727392</comments>
 <dc:creator>سيد زهير مجاهد</dc:creator>
<guid>http://ana.ParsiBlog.com/727392.htm</guid>
</item>

</channel>
</rss>  

