مانند پسرم مهدي، من نيز متحير مانده ام...!
لحظات سپري مي شوند و موعد وصل نزديکتر، وعده وصل چون شود نزديک، آتش عشق تيزتر گردد، همه در عشقش مي سوزند، همه در رؤياي اويند، همه او را مي خوانند؛ کجائي اي بي قراران را قرار...
آيا بايد هرسال در انتظارت باشيم و به تو نرسيم، آيا بايد هر صبح عشق مويه کنيم و نجوا کنيم که؛ خيلي سخت است در ميان جمع دوستان باشيم و تو نباشي... کجائي معشوق...
باور دارم تمام قضاياي هستي به تو ختم مي شود! آنگاه که او به زمين آمد و اميد به آمدنت داشت، آنگاه که در دل تاريک ماهي آرام بود به ياد تو بود، آنگاه که در ميان جهنمي از آتش بي قراري نمي کرد، نگاهش به تو بود، آنگاه که به همراه عده اي در کشتي، امواج درياها را مي شکافتند، مي دانستند که تنها باقي ماندگانند اما تو رمز بقاي آنهائي، آنگاه که از طور عشق برگشت تا نداي آسماني را به مردم برساند، و فقط چند روز تأخير داشت اما بالأخره آمد...! اما ديد که مردم از معشوق دست کشيده اند و به وادي بازي کودکان داخل شدند و اين درس بود که نبايد انتظار را کم شمرد، خواهد آمد...
و بازهم "آهي" از دل، اما نه از روي نااميدي، نهايت اميد به آمدنت، به اينکه مي آئي و با دستانت بار سنگين رنج ها را که در فراقت بردوشمان قرار گرفته را خواهي برداشت و آنزمان است که دست از دستت برنمي دارم و سر به دستانت مي گذارم و "آهي" مي کشم که بالأخره تمام شد.
کجائي عزيز، چقدر سخت است همه را ببيني و معشوقت را نه، چقدر سخت است معشوق در سختي ها قرارگيرد و کاري از دستت برنيايد، چقدر دشوار است که بداني معشوق تو را مي بيند و تو او را نمي بيني! واي، عاشق ها مي دانند يعني چه...
آمدم در وادي عشق، جمعي در جمکرانت جمع بودند و نشناختمت، صدها بار از خدا ياري خواستم، به سجده رفتم وصد بار برتو و خاندانت درود فرستادم و از خدا طلب آمدنت را کردم، جسمم به ديار برگشت اما دل از کف رفت، همانجا باقي ماند تا روز آمدنت... فقط يک خواسته؛ روزي که آمدي، دل شکسته مرا هم نظاره کن!
باسلام، امروز بعدازظهر قصد دارم برم مسافرت، تا کنون سفرم به اصفهان قطعي شده، حالا بايد ببينم که آيا شهر ديگري هم در ليست سفرم اضافه خواهد شد يا خير!
خوب، پس با اين مقدمه بايد پيشآپيش ولادت باسعادت امام حسين(ع) و برادر دلاورش و فرزند برومندش(ع) را به شما دوستان و پيروان آن ائمه بزرگوار تبريک عرض کنم، و بخاطر اين سه مولود گرامي سه قطعه عکسي را که خودم گرفته ام را براي شما عزيزان قرار مي دهم...
1: پرسيدم؛ علي آقا کجاست؟ گفتند؛ تو حمومه، گفتم؛ خودش داره خودشو ميشوره! گفتند؛ نه! خرگوششو برده حموم تا تميز بشه!!! با تعجب رفتم به سراغ حموم، و ديدم علي آقاي کوچولوي من ليف و صابون گرفته و خرگوشو تو آب خوابونده و داره حمومش ميکونه!
2: تو ايام شهادت امام کاظم (ع) خيلي از ارادتمندان نذر و نيازي هم دارند، ماهم هرساله يه نذري تو ايام شهادت ميديم، خدا قبول کنه، البته اين عکس متعلق به سال قبل است نه امسال، وقتي رفتم تو آشپزخونه تا ببينم که اوضاع شله زردها به کجا رسيده، با تعجب مشاهده کردم که دامادمون با سليقه خاص خودش ظروف شله زرد را چيده! من هم از زاويه بالا يک عکس گرفتم که الان در مقابل شماست!

3: خواهرم که با خانواده اش به مسافرت رفته بودند کليد منزلشان را به من سپردند تا هفته اي يک بار به منزلشان سر بزنم، بعداز يک هفته رفتم تا سروگوشي آب بدم و اوضاع خونه رو چک کنم! وقتي رسيدم به اتاق خواب ديدم کوهي از خاک کف اتاق را پوشانده، خيلي ترسيدم، آخه تا هفته قبل که اينجوري نبود! کي اومده و اينهمه خاک رو آورده و توي اتاق خواب پخش کرده، خواهرم از مسافرت برگشت و باديدن اين صحنه گفت؛ بازهم ميهمانان ناخونده اومدن! گفتم؛ کيا اومدن، گفت؛ هراز چندگاهي از باغ پشت سرمان موش خرماها به ما هم سري مي زنند!
ما را از دعاي خيرتون فراموش نکنيد...
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ





